5 دبستانی

وبلاگی برای تمام کودکان

ورود

صفحات جانبی

تبلیغات

 

داستان جک و لوبیای سحر آمیز


روزگاری ، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت .روزی که کشاورز مرد ، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت . جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند . آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می فروختند . اما یک روز صبح ، گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند .

 

مادر جک به جک گفت : « برو گاو را بفروش و با پول آن مقداری دانه بخر تا آنها را بکاریم . » بنابراین جک به بازار  رفت . در بین راه پیرمردی را دید که به او گفت : « جک گاوت را در برابر این لوبیای سحرآمیز به من می فروشی ؟ » جک چنین پیشنهاد ناچیزی را رد کرد ، اما پیرمرد گفت : « اگر امشب این لوبیا را بکاری ، تا صبح آن قدر رشد می کند که سر به آسمان می کشد . » جک از فکر پیرمرد خوشش آمد و گاوش را با لوبیای سحرآمیز عوض کرد . وقتی به خانه بازگشت ، مادرش فریاد کشید : « چقدر نادانی ! حالا از گرسنگی می میریم . » و بعد از این حرف ، لوبیا را از پنجره به بیرون انداخت .

 

صبح روز بعد جک از خواب برخواست و از خانه بیرون رفتد و با تعجب ساقه لوبیای عظیمی را دید که بالا و بالا رفته و به ابرها رسیده است . پیرمرد راست گفته بود . جک دلش می خواست از ساقه لوبیا بالا برود و ببیند تا کجا بالا رفته است .
بنابراین شروع به بالا رفتن کرد و همین طور بالا رفت ...وقتی به پایین نگاه کرد از این که چقدر بالا رفته شگفت زده شد ولی همچنان به بالا رفتن ادامه داد و بالا رفت تا این که سرانجام به ابرها رسید .

در آنجا قصر سنگی بزرگی یافت . به طرف قصر رفت و جلوی در با خانم بسیار بزرگی روبرو شد . جک مودبانه به زن گفت : « ممکن است لطفا مقداری غذا به من بدهید ؟ » زن گفت : « به نظر می رسد پسر خوبی باشی . بیا توی قصر تا به تو چیزی بدهم . »

 

بدین ترتیب جک وارد آشپزخانه قصر شد . اما به زودی قصر شروع به لرزیدن کرد . تامپ ! تامپ ! تامپ! زن گفت : « زود باش ! بپر بیا اینجا ! » و با عجله جک را به داخل بخاری دیواری هل داد . جک دزدکی به بیرون نگاهی انداخت و غول بزرگی را دید . غول همین که به آشپزخانه یورش برد نعره کشید : « بوی چی می آید ؟ » زن پاسخ داد : « شاید بوی پس مانده های همان گوشتی باشد که ناهار دیروز باقی مانده . »

 

غول با  شنیدن اینجواب قانع شد و پشت میز نشست و غذایی که زنش برایش درست کرده بود خورد . هنگامی که غول غذایش را تمام کرد مشغول شمردن سکه های طلایی که در آن روز دزدیده بود ، شد و به زودی به خواب فرو رفت و خروپف او سراسر قصر را به لرزه درآورد . جک از توی بخاری دیواری بیرون خزید ، یکی از کیسه های طلا را قاپید و تلوتلو خوران به طرف ساقه لوبیا دوید . از آن پایین رفت ... تا این که صحیح و سالم به باغچه خودشان رسید . جک و مادرش مدتی با آن طلا ها گذران زندگی کردند و هنگامی که طلاها تغریبا تمام شده بود ، جک دوباره از ساقه لوبیا بالا رفت .

 


 

آن قدر بالا رفت تا این که به قصر غول رسید . همان زن دوباره او را به درون برد و مقداری شیر و نان به او داد . اما قبل از آن که غذایش را تمام کند قصر شروع به لرزیدن کرد تامپ ! تامپ ! تامپ! به محض آن تامپ ! تامپ ! تامپ! به درون بخاری دیواری پرید ، غول همراه یک مرغ وارد آشپزخانه شد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بکن ! » مرغ یک تخم طلایی کرد . چند لحظه بعد غول شروع به چرت زدن کرد و خروپفش سراسر قصر را به لرزه انداخت . تامپ ! تامپ ! تامپ! از توی بخاری دیواری بیرون خزید و مرغ را بغل کرد و به سمت ساقه لوبیا دوید .

 

 

وقتی که جک به خانه رسید مرغ جادویی را به مادرش نشان داد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بگذار » مرغ یک تخم طلا گذاشت . جک خیلی به خودش مغرور شد و لی مادرش گفت :« جک ، من دیگر نمی خواهم که از آن ساقه لوبیا بالا بروی ، چون دردسر می شوی . » اما چیزی نگذشت که جک دوباره حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت سری به قصر بزند . بنابراین یک روز صبح زود برخاست و از ساقه لوبیا بالا و بالا رفت .

 

از پنجره بازی به درون قصر خزید و چیزی نگذشت که صدایی آشنا شنید . تامپ! تامپ! تامپ! غول وارد شد و یک چنگ طلایی روی میز گذاشت . به چنگ دستور داد بنوازد و چنگ خود به خود آهنگ زیبایی نواخت . کم کم موسیقی لالایی ، غول را به خواب برد و خروپف او قصر را به لرزه انداخت . جک به طرف میز خزید و چنگ را قاپید . اما در همان حال که داشت به طرف در می دوید چنگ با صدای بلند فریاد زد : « ارباب! دارند مرا می دزدند » .


غول ناگهان از خواب پرید و گفت : « هوم ، بوی آدمیزاد می آید . چه زنده باشد و چه مرده ، الان استخوانهایش را خرد و خمیر می کنم و از نان درست می کنم . » غول با دیدن جک غرش وحشتناکی سر داد و نعره زد : « تو را برای صبحانه می خورم . » جک به طرف ساقه لوبیا فرار کرد و غول به دنبالش دید ، همچنان که غول به دنبال جک از ساقه لوبیا پایین می رفت ، ساقه لوبیا از سنگینی غول به لرزه درآمد .

 

 

جک همان طور که از ساقه پایین می آمد ، فریاد زد : « مادر ! مادر ! یک تبر برای من بیاور ! » مادر تبر به دست از خانه بیرون آمد ، اما با دیدن غول از وحشت شروع به لرزیدن کرد . جک از ساقه پایین پرید ، تبر را قاپید و شروع به شکستن ساقه لوبیا  کرد . گرومب ! ساقه لوبیا سرنگون شد و غول را هم با خود به زمین انداخت . جک با دیدن گریه مادرش خیلی ناراحت شد . از آن روز به بعد جک با  همه توان خود شروع به کار کرد و در نتیجه مادرش خیلی خوشحال شد .

 

بیشتر روزها صدای آنها از کشتزار بگوش می رسید که همراه تغمه زیبای چنگ آواز می خواندند . مرغ جادویی همچنان تخم طلا می گذاشت و جک و مادرش دیگر فقیر نبودند . با گذشت سالها ، جک بزرگتر شد و نظر شاهزاده خانم زیبایی را به خودش جلب کرد . وقتی شاهزاده خانم موافقت کرد که با او ازدواج کند جک نمی توانست بخت و اقبال خودش را باور کند . اکنون جک نه فقط یک مرغ جادویی و یک  چنگ داشت که آهنگهای دلنواز می تواخت ، بلکه یک شاهزاده خانم هم ، همسرش شده بود !


داستان الاغ آواز خوان

روزی روزگاری در دهكده ی كوچك ، آسیابانی بود كه الاغی داشت . سالها الاغ برای آسیابان كار كرده بود و بارهای سنگین را از اینجا به آنجا  برده بود . ولی حالا  پیر شده و نمی توانست بار بكشد .روزی از روزها آسیابان الاغ  را از خانه اش بیرون كرد و گفت : « برو هر جا كه دلت می خواهد . من دیگر علف مفت به تو نمی دهم .» الاغ بیچاره تا شب این طرف و ان طرف رفت . دیگر خسته و گرسنه شده بود  با خود گفت : « باید از اینجا بروم و برای خودم چیزی پیدا كنم و بخورم »

 

الاغ از دهكده بیرون رفت . از آسیابان و آسیابش دور شد . كنار درخت پیری رسید كه شاخه هایش شكسته بود و چند شاخه تازه از روی تنه اش جوانه  زده بود .كنار  درخت پر از علهای سبز و تازه بود . الاغ گرسنه تا انجا كه شكمش جا داشت علف خورد و سیر شد بعد با خود گفت : « زیاد بد هم نشد .  حالا دیگر بار نمی برم  و منت آسیابان نمی كشم »و راه افتاد و رفت و رفت تا اینكه چشمش به سگی افتاد كه تنها و غمگین كنار جاده نشسته  بود . الاغ گفت : « سلام دوست من چرا تنها  نشسته ای ؟، چرا این قدر غمگین و ناراحتی؟ »سگ اهی كشید و گفت : « دست به دلم نگذار  كه خیلی ناراحتم !» الاغ پرسید : «آخر برای چی ؟»

 

سگ گفت : «سالهای سال برای صاحبم كار كردم . همراهش می رفتم آن قدر این طرف و ان طرف  می دویدم كه خسته و  كوفته  به خانه بر می گشتم . اما دیروز که ما به شكار رفته بودیم . گرگی سر راهمان را گرفت و من كه پیر شده ام نتوانستم جلویش بایستم و با او بجنگم . صاحبم كه از گرگ ترسیده بود ، همه تقصیرها  را گردن من انداخت و امروز مرا از خانه اش بیرون كرد و گفت : « برو هر جا دلت می خواهد . من با تو كاری ندارم .» من هم امدم بیرون . حالا نمی دانم كجا بروم  و چه خاكی  به سرم كنم .»الاغ گفت : « غصه نخور كه خدا بزرگ است و كسی را بی پناه نمی گذارد . بیا  دو تایی برویم ، جای مناسبی  پیدا كنیم  و زندگی كنیم .»

 

انها  راه افتادند . رفتند  و رفتند ، تا رسیدند  به گربه ای كه تنها و غمگین  روی  كنده درختی نشسته بود . نزدیك گربه كه رسیدند، سلام كردند . الاغ پرسید «چی  شده ؟ جرا این قدر غمگینی ؟ »گربه گفت : « باید غمگین باشم . سالها در خانه صاحبم  موش گرفتم و خدمت  كردم . ولی حالا كه پیر شده ام ، او گربه دیگری اورده  و مرا از خانه بیرون  انداخته  است . می گویید غمگین نباشم ؟»

الاغ گفت : « ما هم مثل تو هستیم . بیا با هم برویم ، ببینیم خدا چه می خواهد ؟ »

گربه هم قبول كرد و دنبال انها راه افتاد تا بروند و جای خوبی برای زندگی پیدا كنند .

 

آنها رفتند  و رفتند تا به خروسی رسیدند . خروس  روی سر در خانه ای ایستاده بود و با صدای غمگینی قوقولی قوقو می كرد . الاغ جلو رفت ، سلام كرد و گفت : «خروس جان ، چه مشكلی داری كه این قدر غمگین اواز می خوانی ؟»

خروس گفت : روزگاری من سحرخیز ترین خروس آبادی بودم . هر شب سحر بیدار میشدم و آنقدر آواز می خواندم که همه را بیدار می کردم . اما حالاپیر شده ام و گاهی خواب می مانم صاحبم می خواهد سر من را ببرد  و گوشتم را بپزد و بخورد .

الغ گفت : « ممکن است تو پیر شده باشی و نتوانی  سحر بیدار شوی . ولی هنوز صدایت زیبا و خوش اهنگ است . می توانی از این صدا استفاده كنی با ما بیا . می رویم جای مناسبی پیدا می كنیم و به خوشی  روزگار می گذرانیم .

 

خروس هم قبول كرد و دنبال انها راه افتاد .كم كم هوا تاریك شد و انها مجبور شدند كنار درختی توقف كنند .  سگ و الاغ كنار درخت خوابیدند . اما گربه و خروس رفتند بالای درخت و روش شاخه های ان نشستند . از گرسنگی خوابشان نمی برد و دور بر را نگاه می كردند ناگهان خروس گفت : « من از دور نوری را می بینم . انگار كلبه ای است بیاید برویم انجا شاید چیزی پیدا كنیم و بخوریم . » الاغ و سگ هم قبول كردند و دوباره راه افتادند رفتند و رفتند تا به كلبه رسیدند از پشت پنجره ان به داخل نگاه كردند  روی میز  غذاهای زیادی بود و چهار مرد دور میز نشسته بودند و غذا می خوردند . كنار دست انها هم سكه های طلا جمع بود . الاغ گفت : « اینها  دزد هستند باید این دزدها را از كلبه بیرون كنیم » خروس  به داخل كلبه  نگاهی كرد و گفت : انها چهار نفر مرد قوی هیكل هستند ، چطوری می خواهی انها را بیرون كنیم ؟

 

 

گربه گفت : راست می گید ، انها خیلی قوی هستند . قیافه هایشان را نگاه كن . ما چی ؟ خسته و گرسنه!.سگ از خستگی  چرت  می زد . اما الاغ در فكر بود . داشت نقشه ای می كشید الاغ می دانست كه با فكر می توان بر زور بازو پیروز شد . پس باید فكر می كرد و نقشه خوبی می كشید .الاغ دوستانش را به كناری برد و نقشه اش را برای انها گفت . همه تعجب  كردند . نقشه خوبی بود . باید زودتر دست به كار می شدند .آنها آهسته  جلو رفتند و الاغ دو پای جلویش را بالا اورد و گذاشت لب پنجره . سگ پرید  به پشت الاغ  و انجا ایستاد بعد نوبت گربه بود . او پرید بالا و روی پشت سگ ایستاد .  حالا فقط خروس مانده بود . او هم پرید روی پشت گربه. سایه حیوانها افتاد داخل اتاق . سایه مثل یك غول بزرگ و ترسناك بود . دزدها با دیدن  این غول به وحشت افتادند .

 

 

در همین لحظه حیوانها شروع كردند به سرو صدا كردن . صدایشان در هم پیچید و صدای وحشتناكی ایجاد  كرد و دزدها بیشتر ترسیدند و وحشتزده  پا به فرار گذاشتند . ان قدر ترسید بودند كه حتی سكه هایشان را هم جا گذاشتند   با فرار كردن دزدها ، چهار دوست از شادی فریاد كشیدند  :« زنده باد ما برنده شدیم . دزدها فرار كردند.»همه به فكر  الاغ آفرین گفتند و رفتند داخل خانه . دور میز  نشستند و مشغول خوردن شدند . گربه همان  طور كه ماهی را به دندان می كشید ، گفت :« نقشه ات عالی بود الاغ جان !» خروس هم دانه ذرتش را قورت داد و گفت « من فكر نمی كردم این قدر زود موفق شویم !»الاغ گفت : «نقشه من خوب بود اما كمك شما هم خیلی مؤثر بود . اگر همیشه با هم باشیم در هر كاری موفق می شویم  با هم بودن خیلی مهم است تنها هیچ كاری  نمی شود كرد .

 

 

و اما بشنوید  از دزدها . انها رفتند و رفتند و كنار درختی ایستادند . سردسته دزدها گفت : « ماخیلی زود ترسیدیم و فرار كردیم باید برگردیم و با ان غول بجنگیم  . غول كه ترس ندارد .» سردسته  رو به یكی از دزدها كرد  و ئگفت : « ما اینجا می مانیم . تو برو سرو گوشی اب بده شاید بتوانی سكه ها را با خودت بیاوری . شاید هم توانستی  غول را از پا در اوری .»دزد بیچاره می ترسید و نمی خواست قبول كند . اما  ان قدر به او اصرار كردند كه قبول كرد و راه افتاد امد طرف كلبه . دزد اهسته آهسته داخل كلبه شد . همه جا تاریك بود و چیزی دیده نمی شد  وقتی نزدیك  بخاری رسید ، دوتا شعله كوچك داخل  بخاری به چشمش خورد . فكر كرد اتش بخاری است . خواست كبریتی را روشن كند .

اما همینكه دزد بیچاره كبریت را نزدیك شعله ها برد ، گربه بود. دزد فریاد زد :« وای سوختم .آی كمك!» دزد فرار كرد ،اما پشت در پایش را  روی دم سگ گذاشت . سگ هم بیدار شد و پای دزد  را به دندان  گرفت  از درد باز فریاد دیگر زد و به حیاط دوید . اما گوشه  حیاط الاغ خوابیده بود او هم بیدار شد  و عصبانی لگد محكمی  به دزد  زد . لگد الاغ آن قدر محكم بود كه دزد چند متر آن  طرف تر پرت شد  دزد از وحشت فریاد می زد ئو كمك  می خواست  . می گفت : « به دادم برسید ! غولها دارند مرا می كشند .»

 

 

خروس كه روی پشت بام خوابیده بود بیدار شد و از ان بالا روی سر دزد و با نوك تیزش به جان دزد افتاد دزد پا به فرار گذاشت  وقتی به دوستانش رسید ، گفت : «آنجا خانه غولهاست . ما دیگر به ان خانه ترسناك نمی رویم  من كه پا  به انجا نمی گذارم . به این ترتیب دزدها رفتند و خانه شد مال حیوانها . انها دور هم جمع شدند و روزگار خوشی را آغاز كردند همه كار می كردند و غذا تهیه می كرردند و شب دور هم جمع می شدند و با خوشی می گفتند و می خندیدند انها در ان كلبه جنگلی چه روزگار خوشی داشتند !


داستان اسباب بازی

وودی گاوچران ، اسباب بازی محبوب اندی بود . او به همراه اسلینکی ( سگ عروسکی ) ، رکس ( دایناسور ) ، پوتیتوهد ( کله سیب زمینی ) ، خوکی به نام ( هم ) و سایر اسباب بازیها در اتاق خواب اندی زندگی می کردند . این اسباب  بازیها استثنایی بودند . آنها وقتیکه هیچکس در اطرافشان نبود ، جان می گرفتند . یک روز وودی همه اسباب بازیها را صدا زد و به آنها گفت : اندی و خانواده اش به زودی اسباب کشی می کنند و به همین دلیل است که اندی امروز تولدش را جشن می گیرد . اسباب بازیها نگران شدند . جشن تولد برای آنها ، به معنی ورود اسباب بازیهای جدید بود . چه اتفاقی می افتاد اگر اندی اسباب بازیهای جدیدش را بیشتر از آنها دوست می داشت ؟ رکس با ناراحتی گفت : یکی از ما ممکن است کنار گذاشته شود وودی قول داد که جای هیچ نگرانی نیست چون اندی این کار را نخواهد کرد . اسباب بازیها با دلهره منتظر بودند تا اندی  کادوهایش را باز کند .

 

همه چیز خوب پیش رفت با اینکه آخرین بسته باز شد . آن یک فضانورد جالب بود . اندی اسباب بازی را به اتاق خوابش در طبقه دوم برد  و در آنجا گذاشت سپس از اتاق بیرون رفت . تازه وارد چراغهای روی بالش را روشن کرد و گفت : من بازلایت یر پلیس فضا هستم . همه فکر کردند که باز باید اسباب بازی جالبی باشد البته همه به جز وودی . او به باز حسادت می کرد . وود ی با تمسخر گفت تو پلیس فضایی نیستی ، تو هم مثل بقیه ما یک اسباب بازی هستی . ناگهای اسباب بازیها صدای پارس کردن سگی را از بیرون شنیدند و با شتاب به طرف پنجره دویدند . سید – پسر همسایه – داشت یک سرباز اسباب بازی را خراب می کرد و اسکاد – سگ سید – با اشتیاق آنها را تماشا می کرد .

 

اسباب بازیها بدون اینکه کمکی از دستشان برآید ، سید را نگاه می کردند که در حال خراب کردن سرباز بود . اسباب بازیها سرجایشان بازگشتند . اما وودی هنوز هم از دست باز عصبانی بود . او فکر می کرد که اگر ماشین کنترل از راه دور را به طرف باز هدایت کند ، اسباب بازی جدید پشت میز می افتد و گم می شود . ماشین با سرعت خیلی زیاد حرکت کرد و همه چیز خراب شد و باز به بیرون از پنجره افتاد وودی گفت این یک اتفاق بود . ولی هیچ یک از اسباب بازیها حرف او را باور نکردند . در همان موقع اندی وارد اتاق شد و یکراست به طرف باز رفت . او داشت به پیتزا فروشی سیاره می رفت و می خواست باز را با خودش ببرد . اندی مادرش را صدا زد و گفت : نمی توانم باز را پیدا کنم . به جای باز وودی را می آورم . اما باز به همراه آنها رفت ! او به داخل بوته ها افتاده بود و هنگامی که اتومبیل در حال حرکت بود ، پرید و به سپر آن آویزان شد . در پیتزا فروشی وسایل بازی متنوعی وجود داشت . باز فکر کرد که یکی از آنها ، سفینه ی فضایی واقعی است .

 

وودی هم به دنبال او به درون سفینه رفت . داخل سفینه پر از اسباب بازیهای فضایی عجیب و غریب بود که به وسیله چنگک بیرون آورده می شدند . وودی و باز به شدت ترسیدند وقتیکه دیدند پسری که قرار است آنها را بدست بیاورد ، کسی جز سید – همسایه ی شرور اندی – نیست . سید آنها را به اتاق خوابش برد . وودی و باز وحشت زده بودند . آنها توسط یک دسته اسباب بازی  که خیلی عجیب بودند محاصره شدند . سید آنها را از تکه های شکسته شده اسباب بازیها درست کرده بود . اسباب بازیها به وودی و باز نزدیکو نزدیک تر شدند . وودی از ترس فریاد  زد : جلو نیایید شما خطرناک هستید . باز زود باش ، باید هر چه زود تر از اینجا برویم . هر دو پا به فرار گذاشتند .

 

در آن هنگام باز صدایی شنید که می گفت : باز پیغام را دریافت کن . از مرکز فرماندهی است . باز وودی را که درون قفسه کمد پنهان شده بود رها کرد و به طرف صدا دوید . اما آن صدا فقط آگهی تلویزیونی برای تبلیغ اسباب بازی باز بود . باز گیج شده بود و با خودش زیر لب گف : این حقیقت داره ؟ آیا من واقعا یک اسباب بازی هستم . باز می خواست ثابت کند که یک پلیس فضایی واقعی است . بنابراین سعی کرد پرواز کند ولی به زمین اصابت کرد و بازویش شکست وودی باز را پیدا کرد و در همان موقع چشمش به بیرون از پنجره اتاق سید افتاد . او دوستانش را در اتاق اندی دید و باز را به اتاق سید برگرداند . وودی با صدای بلند گفت : آهای دوستان ! کمک . او به شدت دست تکان داد . اما اسباب بازیها از دست وودی عصبانی بودند . آنها فکر می کردند او به باز آسیب رسانده است .

 

در همان لحظه کله سیب زمینی فریاد زد : قاتل ، و سپس سگ عروسکی کرکره را پایین کشید . وودی با ناراحتی از پشت پنجره کنار رفت . به نطر می رسید که وودی و باز در خانه سید زندانی شده بودند . خوشبختانه بعد از آن همه اتفاق ، اسباب بازیهای سید با آنها دوست شدند و همان شب بازوی باز را تعمیر کردند . بعد از چند لحظه سید وارد اتاق شد و باز را برداشت و یک موشک بزرگ به پشتش بست . او با خنده ناخوشایندی گفت : می خواهم غافلگیرت کنم فردا تو را به فضای بیکران می فرستم . آن شب باز ناراحت و دلگیر بود . او به وودی گفت : حق با تو بود ، من پلیس فضایی نیستم . من فقط یک اسباب بازی هستم . وودی گفت : اما همین اسباب بازی بودنت باعث شده تو استثنایی باشی . تو اسباب بازی اندی هستی و او فکر می کند که تو بی نظیری . اندی به ما احتیاج دارد و ما باید پیش او برگردیم . باز دقایقی فکر کرد و گفت حق با توست . بیا برویم .

 

ولی دیر شده بود . زنگ ساعت سید به صدا در آمد . سید خودش را به باز رساند آن را برداشت و گفت : حالا وقتشه فضانورد . او  با شتاب به طبقه پایین روفت و به سمت حیاط دوید و شروع به ساختن سکوی پرتاب موشک کرد . وودی به طرف اسباب بازیهای سید رفت و از آنها کمک خواست . او با التماس گفت : لطفا کمکم کنید تا باز را نجات بدهم باز دوست منه . اسباب بازیها به وودی لبخند شدند و سرشان را به نشانه ی مثبت تکان دادند . همگی با هم نقشه کشیدند تا باز را نجات دهند . بیرون از خانه توی حیاط سید آماده روشن کردن فتیله ی موشک بود و معکوس می شمرد . ده ، نه ، هشت ، ... که ناگهان متوجه وودی شد و او را برداشت . در همان لحظه تمام اسباب بازیها سینه خیز به طرف سید آمدند و محاصره اش کردند . سپس وودی شروع به صحبت کرد .

 

سید جیغ کشید و گفت : وای کمک ! این اسباب بازیها زنده اند . و فریاد زنان به طرف خانه دوید . وودی و باز آزاد شدند آنها از اسباب بازیها به خاطر کمکشان تشکر کردند و به طرف خانه به راه افتادند . باز نفس زنان گفت : امروز روز اسباب کشی است . وودی گفت : عجله کن . باید خودمان را به آنها برسانیم . آندو با عجله به دنبال کامیون دویدند . باز موفق شد  که از سپر عقب کامیون بالا برود اما اسکاد سگ سید که در تعقیب آنها بود ، پای وودی را گرفت . وودی فریاد زد : دور شو ! او سعی می کرد خودش را نجات بدهد . اسکاد فقط خرناس می کشید . باز شجاعانه از سپر پایین پرید و اسکاد را فراری داد . در نتیجه سگ به خانه اش باز گشت .

 

اما حالا وودی  روی سپر کامیون و باز تنها و درمانده توی خیابان بود . وودی با زحمت فراوان خودش را به داخل کامیون رساند و جعبه اسباب بازیهای اندی را پیدا کرد . اسباب بازیها از دیدن وودی تعجب کردند . وودی به آنها گفت : باز اون بیرون وسط خیابونه به دردسر افتاده . ما باید به باز کمک کنیم . سپس ماشین کنترل از راه دور را برداشت و به سمت باز هدایت کرد کله سیب زمینی با صدای بلند گفت : آهای ! وودی می خواهد از شر ما خلاص شود . درست همان کاری که با باز کرد ! زود باشید بگیریمش . اسباب بازیها در حالیکه با عصبانیت فریاد می کشیدند ، وودی را از داخل کامیون به بیرون پرتاپ کردند . اما لحظاتی بعد دیدند وودی و باز سوار بر ماشین کنترل از راه دور به دنبال آنها در حرکتند عصبانیتشان به حیرت تبدیل شد .

رکس دایناسور گفت : نگاه کنید ! آنها با هم هستند . پس وودی داشت راست می گفت . سرعت ماشین کمتر و کمتر و سپس متوقف شد . باز آهی کشید و گفت : باتری ها خالی شدند . از شانس بد وودی و باز ، کامیون با فاصله ی زیاد از جلوی چشم آنها ناپدید شد . ناگهان باز چیزی به خاطر آورد و گفت : وودی موشک! موشک سید هنوز به پشت باز وصل بود . آنها فتیله ی موشک را روشن کردند و موشک آنها را به آسمان برد . قبل از انفجار موشک باز دکمه روی سینه اش را فشار داد . بالهایش باز شد و از موشک جدا شدند . آنها بر فراز کامیون پرواز کردند . وودی خندید و گفت : ما داریم پرواز می کنیم . دقایقی بعد در داخل ماشین اندی فرود آمدند . وودی و باز نجات پیدا کردند و نزد پسری بازگشتند که آنها را دوست می داشت .

 

بعد از همه ی این کاجراها ، وودی و باز دوستانی بسیار صمیمی شدند . وودی به هیچ وجه به باز حسادت نمی کرد و باز فضانورد هم خوشحال بود که مثل بقیه یک اسباب بازی است . آنها همگی با هم در خانه جدید ساکن شدند و چند ماه را به خوبی و خوشی سپری کردند تا اینکه کریسمس از راه رسید به شدت برف می بارید اندی برای باز کردن کادوی قشنگ کریسمس با شتاب به طبقه ی پایین رفت . بار دیگر اسباب بازیها منتظر ورود اسباب بازی جدیدی شدند . وودی از باز پرسید نگرانی ؟ باز جواب داد : نه ، تو چطور ؟ وودی بات شوخی و خنده گفت : باز ! بگو ببینم ممکنه اندی کادویی بدتر از تو بگیره ؟ با شنیدن صدای واق واق ، جواب سوال داده شد . اسباب بازیها خندیدند و گفتند : وای یه توله سگ !


 برای دریافت قصه های بیشتر اینجا کلیک کنید


:: حقوق تمامی مطالب این سایت محفوظ است

طراح: سایت ستاپ
Related Posts